نمی دونم چرا بعضی وقت ها درکش واسم سخت می شه؟
درک تو...
درک این زندگی
و حتی درک خودم...
نمی فهمم چرا بعضی وقت ها یه کارهایی می کنم که باورش واسه خودمم سخته؟
وقتی با توام دیگه خودم نیستم
یکی که اون من نیستم
بعضی وقت ها وقتی معادله های زندگی رو کنار هم می ذارم تا به جواب برسم
به این می رسم که تو با منی فقط واسه بازی واسه یه بازی که خودت دوسش داری نه من
ولی وقتی تو عمق چشمات خیره می شم
یه گرمای مهربونی هست
که تن سردمو گرم میکنه
این گرما رو دوست دارم ولی
کاش همیشه بود
کاش همیشه این گرما بود تا تن سردمو گرم کنه
ولی نیستی
هیچ وقت
وقتی می خوامت
وقتی از ته قلبم اسمت رو فریاد می زنم
نیستی تا منو ببری به یه دنیای دیگه
نیستی
تا ببینی چه عاشقونه تو نبودت مروارید های دلم رو بیرون می ریزم
حتی دیگه این مروارید های درخشانم دیگه واسم ارزشی ندارن
وقتی تو نباشی
دنیا واسم بی ارزشه
پر از حسرت
دلم می خواست وقتی این مروارید های کوچولو میریزن تو جمشون کنی
ولی بازم نیستی
هیچ وقت نیستی
...
اگه با هم بودن ما گناهه
اگه این گناه بزرگیه
اگه می برنم جهنم
اشکالی نداره بذار این کارو بکنن
اون موقع جهنمم واسم بهشت می شه
جهنمی که با لب های تو به دلم آتش بزنه رو رو دوست دارم
دیگه واسم مهم نیست بقیه چی میگن
بذار هر چی می خوان بگن
اگه بعضی وقت ها از حرفاشون قلبم درد می گیره
فقط از یه چیز می ترسم
اونم اینه که تو هم مثل اونا فکر کنی
فقط تویی که واسم مهمی
عزیزم
نور چشم ودلم
دوستت دارم حتی اگه
ندونم چرا

|